تبليغاتX
دلنوشت های یه دختر ...

دلنوشت های یه دختر ...

جبران

گفت: جبران می کنم، گفتم کدام را؟ عمر رفته را؟ روح شکسته را؟ دل مرده اما تپنده را؟ حالا

من هیچ!!! جواب این تار موهای سپید را می دهی؟؟؟ نگاهی به سرم کرد و گفت: وای ... خبر

نداشتم! چه پیر شدی!!! گفتم:جبران می کنی؟ گفت: کدام را !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

    ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

آزمون عشق

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.
------------ --------- --------- -------
 
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

ای کاش ...

 اي کاش مي شد مثل يه برگ زرد توي پاييز زندگي رو رها کرد و

خود رو به دست باد سپرد… اي کاش مي شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

تقدیم به مادرمهربانم ...

 

مادر مهربانم

 

      بی تو موج می زند بر دلم غمی غریب

 

 آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد کوچه ی خاموشی

 امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز ِ تو روشن نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

سفره خالی ...

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

به یاد داشته باش...

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

تنهایی

 امشب بوي باران تازه است
التماس گريه بي اندازه است

تازگي ها شب برايم آشناست
من و شب هستيم، غم هم پيش ماست

آسمان امشب كنارم آمده ست
انتظارم ، انتظارم آمده ست

عشق با آلاله خلوت كرده است
با نگاه لاله صحبت كرده است

چشم من خاصيت شب بو گرفت
شب به بوي اشك هايم خو گرفت

مي نويسم گاه زيبا ، گاه زشت
مانده ام در لابه لاي سرنوشت

روز از گنجايش غم خالي است
شب براي گريه هايم عالي است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

غرور و عشق

غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند، و ما هدیه شیطان را بهم

می دهیم ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

هفت پند مولانا ...


در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش
 


 
در فروتنی مانند زمین ‏باش


 
در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش

 

هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش

 

در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش


 
در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش

 

خودت باش همانگونه که‏ مینمایی


پس از تعمق در این هفت‏ پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب ، زمین ، خورشید ،‏ کوه ، رود ، دریا و انسان

‏زیباترین‏ آفریده های پروردگار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 


 صدف و مروارید
 
روزی بچه ماهی در دریا می گشت                    

 تا که شاید صیدی را کند دشت
 
ناگه صیدی دید در کنار  صدف                        

برای صبحانه او را کرد هدف
 
به آرامی کنار او رفت ناگاه                            

شنید می آید صدای اشک و آه
 
گوش داد تا ببیند این صدای کیست؟                 

 علّت این زاری و اشک وآه چیست؟
 
آنصدای گریه ی صدف بود                          

   از گریه اش در کف دریا بود رود
 
صدف می گفت از ناسپاسی فرزند                    

آن مروارید درخشان و دلبند
 
گفت :« روزی در آن ایام جوانی                      

از آن مروارید می کردم پاسبانی
 
ز سنگ بی ارزش قعر دریا                           

 به او روح دادم شد چون ثریا
 
شب ها ز گریه هایش نخوابیدم                      

 ز تربیتش چه زجرها کشیدم
 
ولی وقتی شد آن درّ درخشان                        

من درمانده را ز یاد برد آسان
 
به خود گفتم ای عمر بر باد رفته                   

 به بالین فرزند چند ماه و هفته
 
به جای تکیه گاه و عصای دست                   

بچه ای دارم که از من چشم بر بست.»
 
یوسفا مثل مروارید من مباش                      

 مغرور به ملک و دشت و دمن مباش
                                                           شاعر:یوسف شلاگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

بغض های نترکیده ام ...

    

اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم!

یادت هست مادر؟

شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....،

می گفتی بخور تا بزرگ بشی...

و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم

حتی بغض های نترکیده ام را......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

پروردگارا ...

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

       چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

                                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است.

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان دگري...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  | 

خدایا

از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

نگاهی ،

یادی ،

تصویری ،

خاطره ای

 برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر عاشق بودیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط صدف  |